روزی روزگاری زندگی زمزمه ی آب بود در تلاوت بی بدیل چشمه
مفهوم نور بود در فهم پر حوصله ی روز
قناعت به سهم آفتاب در لهجه ی کش دار سایه
و هم سایه گی خیال به وقت چشمک زن ستاره
حالا پرده آسمان را می گیرد
عینک آفتاب را
و خواب ته مانده های روز رفته را...
بی آنکه شب آغوشی باشد برای پرنده ی نازک خیال
حتی پرنده ها هم از خاطر آسمان رفته اند
چرا که پرواز تا رسیدن به سر شانه های تیر چراغ برق است
و نشستن نه بر شاخه ی بی تمنای درخت
که بر سیم های خطوط مخابرات!
روزی روزگاری زندگی...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 20:14  توسط فرزانه
|
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی چو پریدیم پریدیم...
دلم برای یک دل سیر گریه کردن رو شونه های آشنات تنگ شده!
عزیز همیشه و هنوز من ایکاش زندگی آسون تر بود!!!!!یا ایکاش من آسون تر...
ایکاش ....چرا گگگاهی هیچ چیزی هیچ سر جای ممکن خودش نیست؟؟!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:51  توسط فرزانه
|
...و ناگهان دلم گرفت...
گفتی مسافرم ،حلالم کن!...من بسیار گریسته ام اما حالم خوب است همیشه! هیچ گاه بی جهت به آب و آینه بدگمان نبوده ام اما "چراغ من هم در همین خانه شکسته است"من هم اشتباه کرده ام ..."فراموشی را بستاییم..."من اشتباه کردم که خواب چشمه را در خیال پیاله می دیدم...من اشتباه کردم که چشم به راهی یک رویا رادلیل علاقه گرفتم من اشتباه کردم که بی خیال سایه سمت روشن احساس دویدم و هیچ ندیدم که آفتاب تنها حقیقت روشن آنسوی خواب هاست...حالا...روشن ترین دلیل بودن من سایه ای ست که از آفتاب زمستان افتاده!
...با این همه من جوری عجیب دلم روشن است...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 18:7  توسط فرزانه
|
صبورترین کلمه انتظاره...پس منتظر می مونم
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:43  توسط فرزانه
|
یاد گرفتم محکم نباشم...حالا نرم نرمم!دیگه هیچوقت نمی شکنم....
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:42  توسط فرزانه
|
...وهیچکس نمیداند زندگی با ما چه خواهد کرد؟؟؟؟!!!!!
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 21:18  توسط فرزانه
|
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/عشق داند که در این دایره سرگردانند
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:57  توسط فرزانه
|
اومدم بگم که نمردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 21:38  توسط فرزانه
|
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگیء حال درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:39  توسط فرزانه
|
بهار اومد منم اومدم دوباره...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:27  توسط فرزانه
|